نگاه تلخ

پسری از جنس غم

تنها مانده ام...

نگاه تلخ

هیچ فکر نمیکردم  به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم

دیگر کسی به سراغم نخواهد امد قلبم شتابان میزند

شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام

و من تنها خود را در اغوش خواهم کشید

تـــــــــــــنــــــــــــــــــها مانده ام...

نگاه تلخ

بشنو همسفر من

                 با هم رهسپار راه دردیم

                                       با هم لحظه ها رو گریه کردیم

ما در صدای بی صدای گریه بودیم

                                      ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم

                                                                       شاید در این راه اگر با هم بمانیم

وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم

نگاه تلخ

چیزی بگو تا هم صحبتت  باشم

لختی حریف لحظه های غربتت باشم

ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر

بگذار من هم شریک قسمتت باشم

تا اوری تا اسمتان روی دوشت را

من هم ستونی در کنار قامتت باشم

از گوشه ای راهی نشان من بده،بگذر

تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم

سنگی شوم در برکه ارام اندوهت

باشعله واری در خمود خلوتت باشم

زخم عمیق انذوایت دیر پاییده است

وقت است تا پایان فصل عزتت باشم

صورتگر چشمای غمگین تو خواخم بود

بگذار همچون اینه در خدمتت باشم

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد

معشوق من؛بگذار زنگ ساعتت باشم

ابجی سحر

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:4  توسط رسول برادری  | 

نامه ای به عشقم زیبا

 
لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:9  توسط رسول برادری  | 

خسته ام

نگاه تلخ

خـــــــــــســـــــــته ام....

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:55  توسط رسول برادری  | 

به چشم من نگاه نکن

 

 

به چشم من نگاه نکن ، دوباره گریت می گیره

 

ساده بگم که عشق من ، باید تو قلبت بمیره

 

فاصله بین من و تو ،‌ از اینجا تا آ سموناست

 

خیلی عزیزی واسه من ، ولی زمونه بی وفاست

 

قسم نخور که روزگار ، به کام ما دو تا نبود

 

به هر کی عاشقه بگو ، غم که یکی دو تا نبود

 

بگو تا وقتی زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه

 

هر جای دنیا که باشی ،‌دلم واست پر میزنه

 

برای این در به دری ، تو بهترین گواهمی

 

دروغ نگو ، که می دونم همیشه چشم به راهمی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:6  توسط رسول برادری  | 

مطالب قدیمی‌تر